مادرم
تاج سرم
تویی پناه آخرم

زن بودن مثل ققنوس بودن است!
هی آتش میگیری وباز ناامید نمی شوی واز خاکسترت زن متولد می شود!
زن قداست دارد...
برای با اوبودن باید "مرد" بود!
نه مذکر...!
نفس تازه کن بانو ، روزت مباااااااااارک
***
مسیج بهم رسیده که:
به پای مردی بشین که رژ لبتو حروم کنه نه ریملت!
واااااااااااای چه قشنگ.
به نظر شما،همچین مردی پیدا میشه؟؟؟
باید سر کنم با همین جایه خالیت
حالا توو نبودم،بگو در چه حالی...
عاشقه این عکسم...

اوجه احساسه...
چرا وقتی فهمید همه ی دنیای منه کوله بارشو بست؟
چرا وقتی فهمید دوستش دارم تنهام گذاشت؟
چرا سفره ی دلمو از عشقش محروم کرد؟؟؟
وااای،فراموشم نمیشه...
بازم دلتنگم...
... تنهایی ...
حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره
منم وگریه ممتد نصفه شب ودوباره دلم میگیره
خدااااااااااااااااااا
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را
دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت ، وای چه دیداری ، وای
نه نگاهی ، نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من
عشق سوزان تو را می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق تو را می گوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
خلوت خالی و خاموشی مرا
تو پر از خاطره کردی ، ای مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردی ، ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
سینه ای ، تا که بر آن سر بنهم
دامنی ، تا که بر آن ریزم اشک
آه ، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی ، آتش جاویدی را
(فروغ فرخزاد)
نـــــمی خواهم به جز من دوست دار دیگری باشی
برای لحـــــــظه ای حتی کنار دیگری باشی
نـــــمی خواهم صفای خـنـــد ات را دیگری بیند
نــــــــمی خواهم کسی نـــــامش به لبــــــهای تو بنشیند
نــــــمی خواهم به جز من بگیرد دســـتـت تو دســــتی
نــــمی خواهم کــسی یارت شود در این راه هستی
نــــــــمی خواهم میان ما جدایی سایه اندازد
نــــــمی خواهم خیال دیگری بنیان عـــشــق مابراندازد
مرا دردیست اندر دل،اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم،که مغز استخوان سوزد
وقتی که نمی شود به دلدار رسید
ما زنده ومردمان چه فرقی دارد....
***
نه هوای تازه ونه لباس نو میخوام
هفت سین من تویی،من فقط تورو میخوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمیخواد
کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی می داد...
رقص چلچله ها، اینهمه آوا ونوا
همه گویند:
که از راه رسیدست بهار...
سالتون خوش، دلتون شاد، لبتون خندون
صادقانه عاشق باشید...
عـاشق شده ام،گــناهم این است درد دل بی پناهم این است
صف بسته همیشه گردمن غم من شاه غمم،سپاهم این است
جـــز درد نروید از گل من من بـاغ غمم ،گـیاهم این است
(ابوالقاسم لاهوتی)

درد، مثل شته می جود دل مرا
درد،این هجوم زرد،آفت من است
چشم من پر از ملیله های اشک توست
گریه های عاشقانه ، عادت من است.
(حمید هنرجو)

یه داستان شنیدم متاسفانه منبعشو نمیدونم،خیلی شرمنده ام بابت این موضوع. خلاصه میگن روزی آقایی عاشق خانومی میشه. این آقا هرروز از یه رودخونه بزرگ و خیلی پر آب میگذشته تا به اونطرف رودخونه بره وعشقشو ببینه.یه روزی بعد از طی این مسافت سخت وهولناک وقتی به عشقش میرسه میپرسه:این سفیدی تویه چشمات چیه؟از کی به وجود اومده؟ معشوقه میگه:همیشه بود ولی از وقتی عشق تو کمرنگ شد تونستی ببینی وازش میخواد روز بعد نیاد به دیدنش چون حتما غرق میشه ولی آقا گوش نداد و اومد وتو راه غرق شد! اون چیزی که به عاشق قدرت میداد بتونه از رودخونه بسیار وسیع وترسناک عبور کند چیزی بجز قدرت عشق نبود!

مگر نه اینکه عشق با اشک همدم است...
لحظه ای بود وبودیم
لحظه ای دگر اگر باشد
...

با تو بودن همیشه پر معناست
بی تو روحم گرفته و تنهاست
با تو یک کاسه آب ، یک دریاست
بی تو دردم به وسعت صحراست
دوستت دارم...
